از کنارم می گذريد

 
هوای شما
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥
 

بعضی وقتها

 دلم عجیب هوای شما را می کند!


آن گاه،

هرجا که باشم،

روز یا شب،

بغض می کنم ،

 اسیر تلخ کامی می شوم!


در خانه،

در خیابان،

_فرقی نمی کند_

می گریم،

بی خیال نام و بدنامی می شوم!


بعضی وقتها

دلم عجیب هوای شما را می کند!


آن گاه

 با هرکه باشم

 _بیگانه یا آشنا _

از او جدا می شوم،

تمام قرارهایم را به هم می زنم!


هی راه می روم،

تصنیف می خوانم،

هذیان می گویم،

جان می کنم،

به سیم آخر، به تار غم می زنم!



بعضی وقتها دلم عجیب هوای شما را می کند!


 
مصطفی زمانی نیا


 
comment نظرات ()
 
 
این و آن
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥
 

 چه تماشایی است

رقص سکر آور

خیر و شر

عقل و عشق

سیاهی و سپیدی

و ما مسحوران همیشگی

این نمایش بی پایان

غافل از تبانی

دو بازیگر

منصوره


 
comment نظرات ()
 
 
مردگی
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥
 

گفته بودم بدون شما می میرم!

گفته بودید بدون من می میرید!
اگر زندگی کردن،
ندامت از دیروز،
دل مردگی در امروز،
و بدبینی به فردا باشد،...
من زنده ام!


اگر زندگی کردن،
دل خستگی از عشق،
سرخوردگی از دوست،
و رنج جدایی از شما باشد،...
من زنده ام!
 
اگر زندگی کردن،
هر روز،
در افسوس از دست رفته ها گریستن است،...
من زنده ام! 


اگر زندگی کردن،
با عذاب بی همزبانی،
در خانه پدری،
تفسیر می شود،...
من زنده ام!


اگر زندگی کردن،
با عسرت و آوارگی،
در سرزمین مادری،
تعبیر می شود،...
من زنده ام!


گفته بودم بدون شما می میرم!
گفته بودید بدون من می میرید!
بعد از شما،
من زنده ام،
اما با مرده هیچ فرقی ندارم!
کاش می دیدید،
چه قدر،
بی حوصله،
عبوس،
بی قرار و بیمارم!


شما در چه حالید؟
از لحظه هایتان لذت می برید؟
احساس خوشبختی می کنید؟
دل شدگان را به حضور می پذیرید؟
از روزگار کام می گیرید؟...
 
یادتان هست،
گفته بودید بدون من می میرید؟


مصطفی زمانی نیا


 
comment نظرات ()
 
 
تنهایی
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥
 
حرفی به من نزن!

چیزی از من نپرس!
 

مگر نمی فهمی

بغض،

گلویم را

 چه سخت می فشارد،

می فشارد؟! 

دستم را نگیر!

نوازشم نکن!


مگر نمی بینی

 ابر گریه،

در چشمهایم،

چه آسان می بارد،

می بارد؟!

ترکم نکن!

از من نرنج!


مگر نمی دانی

اندوهی ناگفتنی،

کالبدم را

مدام در تنگنا می گذارد؟!

و روح مجروحم را

_ هر بار بی رحم تر _

زجر می دهد،

می آزارد؟!

دوستت دارم!

اما بگذار اندکی

_ با درد خود _

تنهای تنها باشم!

دوستت دارم!

اما می خواهم

_ برای مدت کوتاهی _

راحت و رها باشم !  

دوستت دارم!

اما ...

من را ببخش!


مصطفی زمانی نیا

 
comment نظرات ()
 
 
اگه ...
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥
 

اگه دوست داشتن تو، گناه محسوب میشه .پس هر روز از خواب با گناه بیدار خواهم شد!


اگه عشق به تو قلب رو آزار میده، پس هر روز صبح قلبم را خواهم آزرد.             


اگه روزی بدانم تو مرا دوست نخواهی داشت.....


آنگاه آشیانه عشق ومحبت ویران خواهد شد!


و من، در آن ویرانی باز تورا دوست خواهم داشت.


وآنگاه که سلامی بی پاسخ ماند، دلی بشکست وقلبی آرام گرفت


ناگهان، درآن لحظه ویران شده ،ابرها شروع به باریدن کرد !


اشک ها قطره قطره سرازیر به سوی قلب حرکت کردند !


 که شاید قلب را ....


 
comment نظرات ()
 
 
بارون
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥
 

یک روز بارون ...

یک هفته بارون...

ده روز بارون...

هنوزم می باره!

دیگه دارم می ترسم.

آسمون

 از اون بالا چی دیدی از ما رانده شده ها

 که گریه ات بند نمیاد؟

منصوره
 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥
 

همه چیز

 با سرعت از جلوی چشمم می گذشت

یه نسیم خنک

آخرش نفسم می گرفت

با شادی

از چرخیدن تو ترنج قالی می ایستادم

چه سالهای خوبی بود

 سالهای کودکی

اما حالا

من ایستادم

اما نمی دونم چرا بازهم

همه چیز می چرخه

سرم گیج میره

نفسم بند میاد

دیگه جالب نیست

بسه دیگه نفسم بند اومد.

وایسا...

منصوره


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار شکفتن
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
 

هزاران هزار بوییدند و گذشتند.

یکی چید و رها کرد.

دیگری او را کاشت.

جوانه زد.

حالا

غنچه ایست.

منتظر

تا شفق . . .

منصوره


 
comment نظرات ()
 
 
صخره
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
 

صخره

دردیست که زمین میزاید .

تا به آبهای شور دریا

 مرهمش گذارد

صخره دردیست بزرگ

 

که از خشمی فرو خورده می روید.

 

از این روست

 که چشمان صخره ای دارم.

 

 

کیکاووس یاکیده


 
comment نظرات ()