از کنارم می گذريد

 
سرآغاز
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
 

باز هم اسیرم می کنید

در بند دو چشم سیاه

که نمی دانم

از منند

تا من

یا از منند

 تا بی نهایت

انتهای نگاهتان کجاست

که هر چه می روم

 نمی رسم

 کجای این خواب مبهوت مانده اید

آنجا که ماه تقسیم شد ؟

یا آنجا که لبخند زد مهر !

یا آنجا که فقط دیدی

 ماه به سویت چرخید

و سلامت را پاسخ گفت؟

لبخند مهر پر کنایه بود

و تو مبهوت همان لبخند

دام را ندیدی

و

هنوز هم

وسعتش را نمی بینی

در کدامین لحظه توقف کرده اید

که زمان هم از شما جا مانده است

رهایم نکنید

شاید از درون این سیاهیتان

همه سپیدی صبح را ببینم.

منصوره

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
دو چهارپاره و این من هزار پاره
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
 

بخروشیدم گفت خموشــــت خواهم

خاموش شدم گفت خروشت خواهم

برجوشیدم گفـت که نـی ساکن باش

ساکـن گشتم گفـت بجوشــت خواهم

...........................................

آنـکس کـه بـر آتـش جهـانـم بنـهاد

صد گـونـه زبانـه بـر زبانـم بنـهاد

چون شش جهتم شعله آتش بگرفت

آه  کردم و دسـت بـر دهانـم بنهـاد

مولانا


 
comment نظرات ()
 
 
خسته ام
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

اگه حوصله غر ندارید این متنو نخونید لطفا

...

بیشتر از همیشه دوستتان دارم

به خود حقیقت سوگند

اما

می ترسم از شما مردم

به راستی که

(( شناخت خلق از شناخت حق سخت ترست))

.........................................................

همه ما شده ایم آدمهای هزار چهره ،گم شده پشت بی نهایت نقاب،که هر کدام به وقت ضرورت

قبل از اینکه احضارشون کنیم میایند و روی چهره گمشده مان را می پوشانند.

این حرفها هم دیگه تکراری شده می دونم. ولی امروز می خوام سکوتم و بشکنم

سر خودم و خیلی ها فریاد بکشم.

نه از سر بغض

نه از سر کینه

از سر استیصال.

چقدر گم شدیم بین هم؟

چقدر مثل پیچک می پیچیم به سراسر وجود هم؟

چقدر توی اینهمه کمی وقت و درگیری ،بازهم فرصت داریم برای نقش بازی کردن.

جلوی آینه

پیش دوست

در جمع خانواده.

دلم برای خودمون می سوزه که تا این اندازه پوچ شدیم.

دلم برای دنیا و زمانه می سوزه که بی آنکه گناهی کرده باشند مدتهاست داغ ننگ بی رحمی خودمونو

روی پیشونیشون زدیم.

دلم برای خدا می سوزه باهاش قهر می کنیم می گوییم :«کجایی؟ نمی بینمت؟ فراموشم کردی؟ عدالتت کو؟ این چه خلقتیه؟ چه دنیاییه؟»

بسه دیگه !!!!!!

یه کم منصف باشیم بگیم این گندیه که خودمون زدیم به دنیا حالا هم تا خرخره توش گیر کردیم.

انقدر که دیگه فلج شدیم.

 دیگه نه پروازی به یاد داریم

 نه دویدنی

 نه رقص عاشقانه ای.

خدارو خیلی شیک بازنشسته کردیم!!!!

خدا جون خسته شدی اینهمه سال خدایی کردی. مگه نه اینکه می خواستی ما خلیفه تو باشیم حالا استراحت کن ببین آدمها چه می کنند:

قضاوت:همه آدمها گناهکارند بی برو برگرد جز خودم. تا اینجاشو خدا هم می دونه ولی قضاوت آدمها بدون بخششه و بی سند و مدرک.

عدالت: همه چیز باید مساوی تقسیم بشه فقط سهم من بیشتر باشه. مفهومی به عنوان کرامت در دایره لغات هیچکدوم از ما وجود نداره و با این مفهوم آشنا نیستیم.

رحمت: گذشت و بخشش استحاله شده تبدیل شده به معامله چیزیو می دهم در ازاش چیزی می گیرم.

 

بسه دیگه بگذارید خدا خودش خدایی کنه قاضی نباشید چون عالم نیستید.

...

خسته ام

 به اندازه زمان خسته ام.

سرحدات دلتنگیم

آنچنان وسیع شده

که آرشی می باید

 تا مرزهای آنرا نشانم دهد...

منصوره 

 


 
comment نظرات ()