هیچ حرفی نیست.
هیچ احساسی نیست.
هیچی...
هیچکس...
فقط مثل زندگی توی یک خلاء
راحت نیست
اما کم کم عادت میکنی
همونطور که یک مرده
به بستر همیشه سردش عادت می کنه
فقط گاهی
یک چیزی
مثل رؤیایی دور
مبهم
تاریک
گذرا
اما کاملا واقعی
...
بعد از همه اینها
یک جایی
تو اوج این احساس خلاء
یک حس خوشایند
مثل وقتی شعاع نوری
بیدارت میکنه
همه این پوچی رو
به دست فراموشی می سپره
من عاشق این گیجی
در مقابله با
حقیقتم.
منصوره
نظرات ()وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی یا عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی یا عاقلی
...
افشین یداللهی
نظرات ()