تسلیم...
چون شعله ای
در میان طوفان
یا
تنی خسته
میان امواج دیوانه
چون هیزمی
میان آتش سوزان
یا
آهوبره ای
در گریز از شیر...
«چون عاجز شود یا از آن عجز روشنایی پیدا کند یا تاریک شود.»
شمس الحق تبریزی
منصوره
نظرات ()حال عجیبیست
وتجربه ای تلخ.
زمانی که
می لغزی
به دریای شک.
اسیر گردبادی
از سوالات بی جواب.
شروع عروج و هبوط
همینجاست انگار!
و من
دوباره
در حال هبوطم.
این بار
شاید
به زمهریر...
منصوره
نظرات ()پائیز
برایم بهار بود
و زمستان
تابستانی گرم
اما
از همان زمان
که بوی بهار آمد
خزانم آغاز شد
و حالا
در آستانه زمستان
ایستاده ام.
منصوره
نظرات ()مرا گویی کرایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برایی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جانها
نمی ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر گشته ای خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه میجوی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی ترا با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
از آن ترک ختایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
بغایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
زمن یکتا دوتایی من چه دانم
مولانا
نظرات ()