یادش نیست اولین نقاب کی روی صورتش نشست.
دیگه تعدادشونو نمی دونه.
نقاب شادی...
نقاب غم...
نقاب قدرت...
نقاب دانایی...
نقاب آرامش...
نقاب بی خبری...
نقابهایی که میان و موندگار می شن.
کی می دونه پشت این نقابها چه خبره؟
اما با همه این نقابها
اونی که پشت همه نقابهاست
هنوز هست.
دل تنگ میشه.
فریاد میزنه.
صداش از پشت اینهمه نقاب دیگه شنیده نمیشه.
کی این نقابها رو به صورتش زد؟
اما بهم گفت
گفت که خودش خواست پشت نقاب باشه.
توی این روزگار باید یه جایی باقی موند .
بدون نقاب همه به صورتش خراش می انداحتند.
حالا اونی که اون پشته می خواد دور باشه از همه.
آرام
صبور
تنها
...
منصوره
نظرات ()