هیچ حرفی نیست.
هیچ احساسی نیست.
هیچی...
هیچکس...
فقط مثل زندگی توی یک خلاء
راحت نیست
اما کم کم عادت میکنی
همونطور که یک مرده
به بستر همیشه سردش عادت می کنه
فقط گاهی
یک چیزی
مثل رؤیایی دور
مبهم
تاریک
گذرا
اما کاملا واقعی
...
بعد از همه اینها
یک جایی
تو اوج این احساس خلاء
یک حس خوشایند
مثل وقتی شعاع نوری
بیدارت میکنه
همه این پوچی رو
به دست فراموشی می سپره
من عاشق این گیجی
در مقابله با
حقیقتم.
منصوره
نظرات ()