آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد
چاک شده ست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می دمد ، سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد ،چشم و چراغ می رسد
غم به کناره می رود ، مه به کنار می رسد
تیر روانه می رود ، سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس ، شه ز شکار می رسد
باغ سلام می کند، سرو قیام می کند
سبزه پیاده می رود،غنچه سواره می رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند!
روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما ، خامشی است خوی ما
زانکه ز گفت و گوی ما ، گرد و غبار می رسد
*****************************
عید ترین عید رسید و باز دستهایمان از عیدانه خالیست.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی *** دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
میلاد صاحبمان مبارک.
آقای عشق ادرکنی...
نظرات ()