کس چه می داند ز من جز اندکی
از هزاران جرم و بد فعلم یکی
من همی دانم و آن ستار من
جرمها و زشتی کردار من
اول ابلیسی مرا استاد بود
بعد از آن ابلیس، پیشم باد بود
حق بدید آن جمله را نادیده کرد
تا نگردم در فضیحت روی زرد
باز رحمت پوستین دوزیم کرد
توبه شیرین چو جان روزیم کرد
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناکرده ، آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد کرد
همچو بخت و دولتم دلشاد کرد
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
آه کردم ، چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
در بن چاهی همی بودم زبون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون
گر سر هر موی من گردد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
می زنم نعره درین روضه و عیون
خلق را «یا لیت قومی یعلمون»*
*کاش قوم من می دانستند
- مثنوی معنوی مولانا - دفتر پنجم - حکایت توبه نصوح
نظرات ()