پرده دیگر بزد ساقی،
که تاب تماشایم نیست.
گوی پر چرخان بینداخته به میدان،
که چوگانم نیست.
بازی بس غریبسیت و مرا
تاب معاف گفتنم نیست.
آه
تو که شناختی حریف و
سر پر دنگ و
چشم نا بینا و
زبان الکنم را.
پس بچرخان که بچرخم...
بکوبان که بکوبم...
بمیران که بمیرم...
بینداز که افتادم...
منصوره
نظرات ()