از کنارم می گذريد

 
بی همزبان
نویسنده : منصوره میرحسینی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
 

هر دمی چون نی، از دل نالان، شکوه ها دارم

روی دل هر شب، تا سحرگاهان، با خدا دارم

 

هر نفس آهیست!

کز دل خونین

لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین

اشک خون آلوده هم دامان می کند رنگین

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

بهار مردمی ها دی شد

زمان مهربانی طی شد

 

آه از این دمسردی ها خدایا!

 

نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من

نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهی

 که ناله ای خرد با آهی

 

داد از این بی دردی ها خدایا!

 

نه صفایی ز دمسازی به جام می

که گرد غم ز دل شوید

که بگویم راز پنهان

که چه دردی دارم بر جان

 

وای از این بی همرازی خدایا!

 

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد

همچو شراری از دل «آذر» بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد

روزگار ما بسر شد

چنگی عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

دل نهم ز بی شکیبی، با فسون خود فریبی

چه فسون نا فرجامی، به امید بی انجامی

 

وای از این افسون سازی خدایا!

 

شعر از: مرحوم جواد آذر

 


 
comment نظرات ()