سنگ

سنگ شده ام
اما،
گیاهی ، مجال روئیدن کنارم را دارد.
آواز رود از ضربه هاییست، که تاب می آورد،
پیکرم،
در هنگامه گذرش.
مسافری ،لحظه ای درنگ می کند،
آرام،
بر من.
من ، تنها مجال همسفری را با او اینگونه دارم.
سنگ شده ام
اما،
هرگز گنجشکی را نپراندم
شیشه ای را نشکستم.
درد به جان کسی نیاوردم.
سنگ شده ام،
و تنها
سکوت را آموختم.

منصوره
91-08-09

/ 3 نظر / 28 بازدید
مریمی

عالی...بارها و بارها خوندمش، دو تا جمله اولتو خیلی بیشتر تر دوست داشتم .

می دانی

سنگ و سکوت سرابی است از سیاهی و سرما و سرنوشت و در این میانه سر است که می شکند و سپیدی است که قربانی می شود...

مهدی حلاجیان

سلام بسیار زیبا بود. پس از مدت ها دوباره سر زدم تا بخوانمت.! سنگ بودنت نیز زیباست!!!